داستان های ژاپنی - اصلا نمی تونی ببینیش، قسمت سوم
اِتسورو زیر باران با مرد مسنی که در انتظار تاکسی جلوی ایستگاه قطار ملاقات کرده پیاده به سمت خانه می رود. مرد شروع به گفتن قصه سگش می کند. نام سگ «شش» بود و یک روز «شش» همینطور شروع کرد به دنبال کردن یک زن جوان. در این قصه عجیب، زن مدام خواب «شش» را می دیده اما این اولین بار بود که این سگ را در واقعیت می دید. زن و «شش» در رویاهایش به هم علاقمند شدند اما بعد بلافاصله «شش» مرد. اتسورو جذب این داستان ترسناک شده است. او فکر می کند که این داستان عجیبی است اما معلوم می شود باز هم ادامه دارد. چرا اتسورو اینقدر ترسیده است و این مرد پیر دقیقا چه کسی است؟